برچسب:
نویسنده: ساناز موسویپور
هر سال وقتی به آخرین حرف های واژه ی گرم تابستان می رسم - مثل ِ تا و آ و نون - خنکای نگاه تو سوار بر نسیم، صورتم را نوازش میکند. نه فقط صورت من، که حول آدمیان دگر نیز پر از عطر فصل توست. امسال اما، نه خبر از خنکای وجود تو در آخرین روزهای فصل سرخ است، و نه دنیا منتظر شمایل هماره زرد توست. انگار یادت نیست، که تو را - قبل از اینکه آدمیان دگر بدانند - بر آمدن من نام نهادند. حالا که من آمده ام و اینجا، پشت این پنجره ی بی کران، چشم بر نگاه زرد تو دوخته ام، قصد
برچسب:
نویسنده: ساناز موسویپور
خب همیشه که نمی شود او تمام فال های دنیا را برایت از توی این جعبه در بیاورد؛ یک بار هم خودت امتحان کن. ناسلامتی خدا تو را خیلی بهتر از دست رنج های دیگرش ستاییده. مگر خودش نگفته بود که تو بهترین و با محبت ترینی. او اگر بردارد شاید حرف توش از دوری و فراق باشد. من اگر بردارم که هیچ، حافظ دست های من را هیچ وقت نمی فهمد. من فقط بلدم قرآن باز کنم و همیشه ی خدا هم حرف از انسان بودن و این چیز ها توش می آید.
برچسب:
نویسنده: ساناز موسویپور